شهید سید محمد شکری در سال ۱۳۴۰ در کربلا دیده به جهان گشود. از همان اوان کودکی، در سال ۱۳۴۹ دوران تحصیل را با نمرات عالی پشت سر گذاشت تا به عرصه انقلاب رسید. نوجوان پرشوری بود که توانست همسالان خود را سازماندهی کند و در هیاهوی انقلاب به امور مردم گرفتار و محرومیتهای ستم شاهی رسیدگی کند. او در محله سقاباشی (خیابان ایران) سرشناس شد. نفت و ارزاق مردمان محله را با تمام سختیها فراهم میکرد و به درب خانهها میرساند. با رسیدن فصل جنگ لباس سربازی به تن کرد و با همان روحیه رزمندگی که داشت، آنجا نیز به دلیل رشادتهایش در میدان جهاد بارها تشویق شد. پس از پایان سربازی، بلافاصله بهعنوان یک بسیجی داوطلب به جمع رزمندگان گردان عمار لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) پیوست و لباس امدادگری به تن کرد. در همین ایام حماسهساز، در کنکور سال ۶۴ نیز شرکت کرد و در رشته پزشکی دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد، در حالی که از جبهه نیز غفلت نمیکرد و در هر فرصت و فراغتی با همرزمان خود عازم منطقه جنگی میشد. حضور روشنیبخش او در کلاسهای درس، رنگینکمانی از عشق و معرفت بود؛ ارزشهای شکفته در خطوط نبرد را تا پشت میز و صندلی کلاس میکشاند و همکلاسان و استادانش را از مرام انسانی خود سیراب میکرد. آنقدر که آنان پس از شهادتش گریان و دلتنگ، تشییع با شکوهی برای او برگزار کردند و استادش نیز کتاب تألیفی خود را به روح بلند او اهدا کرد. سید محمد در عملیات تکمیلی کربلای ۵ (شلمچه)، زمانی که بچههای مجروح گردان در منطقه محاصره بودند، غیرتمندانه به سویشان شتافت و در حالی که به خوبی میدانست به چه مهلکهای پا میگذارد، آخرین کلام بهیادگارماندهاش این بود: «به سوی جبههها میروم تا ارباً اربا را تجربه کنم.» و تجربه کرد و شهد شیرین شهادت را بهگونهای نوشید که پیکر به خانه برگشتهاش قطعهقطعه بود. او سالها مسئول پایگاه بسیج مسجد حضرت موسی الرضا (ع) (ضیاءآبادی) بود و بسیاری از همسالان و نوجوانان محله را با راه و رسم جنگ و شهادت آشنا کرد. پرکشیدن او نیز فتحیابی بود؛ قافلهای از شهدا را از کوچه و محله سقاباشی و از پایگاه مسجد آقای ضیاءآبادی به آسمان کشاند. همانطور که برادر شهیدش در روز شهادت حضرت علی (ع) به خاک سپرده شد، پیکر پاک شهید سید محمد شکری نیز در روز ولادت مولیالموحدین علی (ع) در بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد. یادداشتهای دانشجوی شهید سید محمد شکری در جبهه شلمچه ۶۵/۱۰/۲۶: ساعت ۱۱:۳۰ ظهر است. قصد نوشتن نداشتم، ولی چه کنم که یاد عزیزان راحتم نمیگذارد. مرهم درد خود را جز نوشتن گوشهای از حماسه، چیزی دیگر نیافتم؛ ۶۵/۱۰/۱۷ گردان را برای حرکت از اردوگاه کرخه آماده کردند. بچهها ساکهایشان را تحویل گرفتند. از آنجا که وضعیت اعزامم نقص داشت — و با سعی و کوشش «رضا یزدی» هم حل نشده بود — ناچار راهی تهران شدم. کارت شناساییام مهر اعزام نخورده بود. برای یک مهر میبایست ۲۶ ساعت راه رفتوبرگشت را تحمل کنم. حوالی ساعت ۷ صبح به تهران رسیدم. پس از رفع مشکل، برای ساعت ۶ بعدازظهر توانستم اتوبوس تهیه کنم و راهی منطقه شوم.